عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

سارینا جووووووووووووون 3 ساله می شود....

  در دور دستها خدا میان چشمهایت خانه کرده بود،من بی قرار ، منتظر آمدنت بودم و تو که انگار دل نمی کندی از لبهای فرشتگان ...  طنینِ آواز تو بود که انگار گوشهایم جز تو نمی شنید... خداوند تو را به من هدیه داد و من همیشه دلشوره دارم از اینکه شاید آنچه میپنداشتم نباشم ! نفس هایت که به گونه هایم ساییده می شود انگار آرامش بهشت را به چشمهایم میفرستی دستهایت که می چرخد و میان دستهایم پنهان می شود ...  خنده هایت که ریش میشوم و عاشق چشمهایت که عمق نگاهم را می کاود  و من همیشه تو را کم داشته ام... از داشته هایم که دلتنگ میشوم انگار صدای گریه های توست ، تنها نوازشی که مرا به خود فرو میبرد که تو فر...
24 فروردين 1393

جشن تولد یک سالگی محمد مهدی جون با تم مک کویین...

سلام عزیزم.... باز هم دارم یک کمی تنبلی می کنم و پست ها رو با تاخیر وارد می کنم ولی ایشالاه که بتونم جبران کنم.. تولد عمه جونی ام، آقا محمد مهدی ٢٤ آذر ماه بود که به علت قرار گرفتن در ماه محرم و صفر، جشن تولد یک سالگی اش در ١٣ دی ماه برگزار شد. تقریبا از چند هفته قبل، قرار شد که تم تولد مک کویین باشه و من هم تا تونستم هنر به خرج دادم  تا جشن تولد شاد و زیبایی بشه... خدا رو شکر همه چیز عالی شد. تمام تزیینات بر عهده من بود که با کمک خاله زهرا انجام دادیم. نکته قابل توجهی که مربوط به شما بود، این بود که وقتی من و خاله زهرا داشتیم کارت های نوش جان رو می بریدیم، در حرف هامون کلمه نوش جان زیاد تکرار می شد. از اون روز به...
30 بهمن 1392

لغت نامه سارینا جونی تا 32 ماهگی....

سلام... خدارو هزار مرتبه شکر که کلمات زیادی به لغت نامه ات اضافه شده، فکر نمی کنم ، بتونم همه رو وارد کنم . ولی سعی می کنم که با مزه ها رو برات ثبت کنم ... ماشالاه..................... اوایل می گفتی " ماچالاه " ولی الان دیگه کامل ادا می کنی. پسته.................... اوایل می گفتی   "پسِه" ولی الان می گی  "پستی" یک مدتی هست که موقع شمردن فقط می گی "بیستُ نه"   تا الان در مورد جهت ها فقط بالا رو بلد بودی و درست ادا می کردی الان "پایین" رو هم یاد گرفته ای و کامل می گی. یکی از عجیب ترین کلمه های وارده به لغت نامه ات که در واقع مثل "بی بی" گفتنت هست ، کلمه "چ...
13 بهمن 1392

سارینا خانوم در شب یلدا 92...

سلام به دخترکم... سارینا جونم. هر سال ما برای شب یلدا در واقع ٢ تا مراسم داریم، یکی خونه عزیز اقدس و دیگری خونه بابا جونی شون. امسال عزیز اقدس مراسم شب یلدا رو یک شب زودتر برپا کرد و عکس های پایین مربوط می شه به این شب:   شب بعد که در واقع شب یلدا بود به خونه باباجونی شون رفتیم که همه جمع بودند و خیلی خوش گذشت، نکته خیلی جالب این شب مربوط می شه به بعد از شام . بعد از خوردن شام ، قستی از ظرف ها رو باباجونی به آشپزخانه برد و ما هم بعد از چند دقیقه برای شستن ظرف ها به سمت آشپزخانه رفتیم که ناگهان با این صحنه مواجه شدیم: بله مامان جان، با کلی ذوق و شوق، تند تند کاسه ه...
16 دی 1392

19 آذر 1392 و تولد بابا محمد...

سلام مامان جونم... امسال هم خدا رو شکر ١٩ آذر رسید .... تولد بابا محمد و البته تولد مامانی منیژه ...            اون شب رو خونه مامانی منیژه شون جمع بودیم و زندایی میترا برای بابا محمد و مامانی منیژه کیک پخته بود.   شب خوب و خاطره انگیزی بود، دستشون درد نکنه . زندایی میترا یک گلدان خوشگل و مامانی منیژه هم یک ژاکت بافت زیبا به بابا محمد هدیه دادند. والبته کادوی من و شما برای بابا  هم که دو ماه زودتر توسط خود بابا محمد خریداری شده بود یعنی در انتخاب که مرحله خییییییلی سختی هست، من و شما سهم عمده ای داشتیم.    ...
4 دی 1392

خبر فوری: حذف شدن "بی بی" از لغت نامه سارینا

سلام... خدا رو هزار مرتبه شکر که یک کمی تنبلی رو کنار می گذاری و داری بهتر کلمات رو ادا می کنی. واقعا برای من که خیلی جالب بود. کلمه بی بی که ناگهانی و اتفاقی به زبان آورده بودی و دیگه عادت کرده بودی و به خوابیدن " بی بی " می گفتی ، تقریبا از اواخر آبان ماه (اواخر 31 ماهگی ات) حذف شد و تبدیل شد به  " دالا دالا " و چند روز بعد هم رسیدیم به اصل کلمه یعنی " لا لا " قضیه از این قرار بود : پست قبل نوشته بودم که روز بعد از عاشورا، خونه مامانی منیژه شون مراسم عزاداری و تعزیه خوانی بود . در اون مراسم نمایش  حضرت علی اصغر (ع) را اجرا کردند و در تعزیه، حضرت رباب رو هم نشون دادند که برای نوزاد شش ماهه اش...
24 آذر 1392

سارینا در محرم 92.....

سلام دوباره به دختر خانوم خودم... خدا رو شکر که امسال هم تونستیم تاسوعا و عاشورا رو درک کنیم و برای امام مظلوم مان عزاداری کنیم. شما هم امسال برای شهادت امام حسین (ع) سیاه پوشیده بودی . ازت ممنونم که تقریبا با من و بابا همکاری می کردی و حوصله به خرج می دادی و می تونستیم با هم دیگه در مراسم های عزاداری شرکت کنیم ، حتی یک بار به همراه بابا محمد یک مسافت زیادی رو به همراه دسته عزاداری طی کردین. ایشالاه که خدا قبول کنه. الهی قربون چادر مشکی ات بشم که واقعا خانوم شده بودی و خیلی قشنگ چادر سر می کردی و احساس ناراحتی هم نمی کردی. الهی فدات بشم که هر چی از فهم و شعور و منطقت در این سن و سال بگم، کم گفتم.   ...
24 آذر 1392